امروز آن قدر ها هم بد نبود

صدای زنگ ساعت و آن سرگیجه ی همیشگی  و خشکی هوای نفرت انگیز زمستان و آن آیینه ی دق که کنار تخت منتظرم است ،یعنی دوباره یک روز نفرت انگیز دیگر با آن همدم زبان نفهمو سخت !سرم را روی بالش می چرخانم و گردنم یاد آوری می کند که اوهوی منم مثل تمام این اوضاع مشکل دارم !!!

و یک روز تنفر آور دیگر کنار آن گاری چرخ دار شروع می شود

صدای زنگ تلفن آن هم آن وقت صبح ،جریان لباس پوشیدنم را متوقف می کند ،گوشی را با نهایت انزجار بر می دارم و صدای جیغ یک دختر ،آن چنان از جا می پراندم که ....

-امییییییییییییییییییین من منتقل شدم ،میام تهراان !!!

خبر رهایی سیما رااز بلاد خاندان کرم و دست و دلبازی  که می شونم خوشحال می شوم !و یادم می آید که آن دختر بچه فوضول که با موهای فرفری جلوم بازی می کرد حالا آن قدر بزرگ شده که شب ها با اتوبوس میره اصفهان که توی شهر غریب تنها داره با زندگیش مدارا می کنه

و صبحم کمی آرام می شود و صدای نازنین که با خواهرش حرف می زند و ذوق می کند کمی بهترم می کند

امروز از همان  روز هایی بود که قرار نبود تا شب هم چنان گند بماند و خبر خوب ترش موافقت مدد کار و مسول آسایشگاه مراقبت از معلولین جسمی بود برای حضور من برای مدتی بیشتر

ف.دورود ،خدا لعنت کند کسایی که ایمیلارو بستن نمی ذارن من اخبارو بهت بدم

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
دورود

سلاااااااام عجب پس تهرانی شده این سیما خانم! حالا می گم بالاخره این رشته اش چیه؟ سلام ما رو هم به خودش و خواهرش برسانید تبــــــــــــــــــــــــــــــــریک

مهسا

دیدی گفتم انتقالی می دن بهش . این خاندان کرم و دست و دلبازیش خیلی با حال بود [خنده] اصفهان خوش نمی گذره نمی دونم چرا . اما اگه یه شهر دیگه افتاده بود مثلا شیراز خوش می گذشت . هر چند دیگه تا اینجا خیلی دور می شد . به جز این یکی از نوشته هات جدیدن بقیه ی پست ها نیاز به رمزگشایی داره [خنده] برای مخاطب خاص می نویسی و صد البته ما نمی گیریم چی به چیه !