خلوت غریبانه

وخدا یکی بود و جز خدا دیگر کسی نبود


 

نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧

کتاب و دفتر هایم به طرز ناجوری زیر دست هایم در حال سر خوردن بود ،این عادت را درست از همان روزهای بچگی ام داشتم ،هر چیزی که ممکن بود یه دفعه ای خدای ناکرده به دردم بخورد را  بار می زدم و با خودم این ور و آن ور می بردم ،البته در 99/99%موارد هیچ کدامشان به دردم نمی خورد !!

هوا به طرز ناجوری گرم بود ،دست هایم پر بود و کیفم رو شانه هایم به شدت سنگینی می کرد ،حدود 3 شب بود که نخوابیده بودم ،باز هم احساس می کردم که دست هایم خالی ست به دنبال چیزی می گشنم که با خودم به خانه ببرم ،چشم هایم به گلابی های تر گل ور گلی که روی سینی چیده شده بود خورد ،خودش بود ،درست همان چیزی که او را به وجد می آورد ،پس از 2 روز و 3 شب ندیدن !!!گلابی که می خرم نمی دانم با این همه بارو بندیلی که پشت خودم به راه انداخته بودم ،چگونه به خانه برگردم ،به زور سرم را داخل جمعیتی که به طور زور چپون داشتن خودشونو وارد اتوبوس انقلاب _ تجریش می کردن،فرو. بردم و به هر جان کندنی که بود داخل کردم ،مرد کنار دستی ام دستش را بالا می برد که دستگیره را بگیرد ،انگار در دماغم اتر اکسید زده باشند چنان حالا بد می شود که نمی دانم چه کنم ،انگار  مرد چند سالی بود که به حمام نرفته بود ،سر کوچه که می رسم دختر مو بوری کتاب هایم را از دستممی گیرد که کمکم کند از او اسمش را می پرسم ،می گوید نسیم ،می پرسم می داند نسیم را به چه می گویند ،با آن همه لطافتی که در یک دختر بچه ی 4-5 ساله هست می گوید به وزش با لطافت باد می گویند

 

نسیم همیشه نجات می دهد ،گاهی یک کتاب ودفتر را ،گاهی نوازش می کند چهره  ی گرما زده ی گلبرگ را و گاهی ....با تمام عشق متولد می شود ،آن زمان که بهار لطافت مهرش را به زندگی ما بخشید !

پی نوشت :نی نی دختره !!!!!!!!!

2-برای دختر غریبی دعا کنید که محتاج دعای شماست ،غربت ،شاید تلخ ترین تجربه ی زندگی باشد