خلوت غریبانه

وخدا یکی بود و جز خدا دیگر کسی نبود


 

نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤

ساعت 50/3 صبح (نصف شب بهتره )

-امین،امین می گم  پاشو

-نازنین ،من ،........،ای خدا ،چرا منو نمی کشی از دست این ؟

--نه نه خدا نکشیش هااااااا ،این مردها اند دودره بازی اند ،تو خجالت نمی کشی که می خوای این طفل صغیرو بندازی گردن من ،بری اون دنیا حالشو ببری ؟؟؟

-خوب حالااااااا ،کارتو بگو خوابم می آد

-اگه دختر شد من براش یه اسم خوب دارم !!!

-چی ی ی ی ی ی؟

-فرخ لقا

-ووووووووووو نازنییییییییییییییییین ،بی مزه ،ای خداااااااااا

-امینو نکش!!!!

-نازی چرا این قدر منو اذیت می کنی ؟؟؟؟؟

-چون تو به من نمی گی این روزا چته !!!!

-چیزیم نیست

پی نوشت :

1-کاش آن روز نمی رسید و من بازهم کنارت می ماندم ،بازهم بی تاب برایت می نوشتم ،خوب خوب نازنین من ،کاش تنها یک روز دیگر می شد که به تو بگویم ،امروز می دانی چه عاشقانه دوستت دارم ؟راستی امروز به تو گفتم که چه عاشقانه دوستت دارم ؟

2-گاهی آدم ها نمی دانند که چه کنند ،گاهی ........