خلوت غریبانه

وخدا یکی بود و جز خدا دیگر کسی نبود



نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠

هوا تاریک است ولی افق کم کم به سپیدی می گراید ،نسیم هر لحظه تورا نوازش می کند و تو کم کم با چشم هایت می بینی که چگونه امید می شکفد ،تو با چشم هایت خواهی دید که چگونه سپیده ی صبح آسمان را می شکافد و شبنم شوق روی گونه هایت می نشیند ،وعشق دوباره آفریده می شود ،اینجا انگار می شود مرکز عالم هستی ،وقتی که تو امیدوار می شوی ،وقتی دوباره لبخند می زنی

دردهایم فراموش می شود ،وقتی دستم را فشار می دهی ،گرمای محبتت سرمای رخنه کرده در استخوانم را بیرون می کند ،وقتی به یاد می آورم که هنوز هستی ،آه که وقتی تو هستی چقدر آرام می شوم ،یادت می آید شبی را که در مقابلت با تمام احساسم ،با تمام وجودم بر خاک افتادم ؟یادت می آید که مرا لبالب لبریز کردی از حس زیبای اجابت شدن ؟من هنوز هم منتظرش هستم !!هنوز هم

آن قدر برایت می نویسم که دوباره صبح شود ،آن قدر برایت می نویسم که پیایی ،آن قدر که دیگر تو را حتی لحظه ای از یاد نبرم

باز هم می نویسم ،همان لحظه که حضورم غنی شود از حس لطیف با تو بودن

رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری