خلوت غریبانه

وخدا یکی بود و جز خدا دیگر کسی نبود



نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩

عشق چیست ؟

امروز بینی و فردا پس فردا

آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روز خاکسترش را بر باد داند

-می خواهم بدانم من را به یادت هست ؟من همانی هستم که به تو محتاجم

همانی که خوب می دانی نمی توانی امتحانش کنی

همانی که دوست دارد ،دوستت داشته باشد ،ای دست نیافتنی ترین دوست داشتنی دنیا

من همانم که نمی دانم تو می خواهی با او چه کنی

همانم که دوست دارم  .....دوستم داشته باشی و......دوستت داشته باشم

من همانم که تو را می خواهم

باز هم آمده ام ،انگار باز هم دریا طوفانی ست ،بازهم کشتی شکسته ام به زیر آب می رود و باز هم می فهمم که تنها تویی که دستم را خواهی گرفت !!!

بازهم کمکم می کنی ؟؟؟بازهم ؟؟؟؟می دانی که فراموشم می شود که تو بودی ؟می دانی بازهم به جای اینکه اول به سراغ تو بیایم ، آن آخر ها می آیم ...ولی انگار تو بزرگ تری ،خیلی بزرگ تر از تصور من 

هر که شد بنده ی عشق تو زخلق آزاد است 

جانم آن لحظه که غمگین تو باشد شاد است 

 پی نوشت :

1-جواب کامنتا رو دادم میشه ببینین 

2-اگه قرار بود ایران رو توصیف کنین چی می نوشتین ؟؟؟

3- ف.دورود عزیزم ،از اینکه میای بهم سر می زنی ممنونم ،کاش یک زمانی اینجا آن قدر خوب شود که تو بیایی ومن هم باشم و من به اندازه همه ی این لحظه هایی که تو با حضورت خوشحالم کردی ،برای شاد بودنت خوشحال باشم