خلوت غریبانه

وخدا یکی بود و جز خدا دیگر کسی نبود



نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

ار بس که روز ها را تا شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها ،تنها به جرم اینکه

او سر سپرده می خواست ،من دل سپرده بودم

در آن هوای دل گیر ،وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید ،من زخم خورده بودم

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

وقتی که رمین از برانگبختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه عاجز است ،چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر جا که نه اینجا است را ،اندکی فرو بنشاند ؟

اینجا خستگی قرن های سنگین را ناگهان به روی دلم می کشم وقتی اوضاع را برای یک لحظه ی دیگر حتی ،این چنین فرض می کنم

نازنین نازنین من ،کاش می شد دوباره بازگردم به همان روز هایی که .......