خلوت غریبانه

وخدا یکی بود و جز خدا دیگر کسی نبود



نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠

صدای زنگ ساعت و آن سرگیجه ی همیشگی  و خشکی هوای نفرت انگیز زمستان و آن آیینه ی دق که کنار تخت منتظرم است ،یعنی دوباره یک روز نفرت انگیز دیگر با آن همدم زبان نفهمو سخت !سرم را روی بالش می چرخانم و گردنم یاد آوری می کند که اوهوی منم مثل تمام این اوضاع مشکل دارم !!!

و یک روز تنفر آور دیگر کنار آن گاری چرخ دار شروع می شود

صدای زنگ تلفن آن هم آن وقت صبح ،جریان لباس پوشیدنم را متوقف می کند ،گوشی را با نهایت انزجار بر می دارم و صدای جیغ یک دختر ،آن چنان از جا می پراندم که ....

-امییییییییییییییییییین من منتقل شدم ،میام تهراان !!!

خبر رهایی سیما رااز بلاد خاندان کرم و دست و دلبازی  که می شونم خوشحال می شوم !و یادم می آید که آن دختر بچه فوضول که با موهای فرفری جلوم بازی می کرد حالا آن قدر بزرگ شده که شب ها با اتوبوس میره اصفهان که توی شهر غریب تنها داره با زندگیش مدارا می کنه

و صبحم کمی آرام می شود و صدای نازنین که با خواهرش حرف می زند و ذوق می کند کمی بهترم می کند

امروز از همان  روز هایی بود که قرار نبود تا شب هم چنان گند بماند و خبر خوب ترش موافقت مدد کار و مسول آسایشگاه مراقبت از معلولین جسمی بود برای حضور من برای مدتی بیشتر

ف.دورود ،خدا لعنت کند کسایی که ایمیلارو بستن نمی ذارن من اخبارو بهت بدم