خلوت غریبانه

وخدا یکی بود و جز خدا دیگر کسی نبود



نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥

از همان شب هایی است که بی طاقت شده ،دیگر تحمل آن همه تحجر را ندارد ،آْن موقع می شود که می فهمد !

هنوز جایی ندارد برای آنکه با خودش خلوت کند ،از زور حرص می رورد به خلوتگاه همیشگی اش ،پشت در دستشویی !!!!

روی راهروی اضطرار با ناراحتی می نشیند ،اشک هایی که به زور جمعشان کرده بود ،از چشم هایش سرازیر می شود ،کتابش را محکم روی سینه اش می گیرد !

اگر فکر نمی کرد که در غربت دیگر اسیر سخت گیری های پدرش نیست ،اگر .....دیگر اسیر مردم متحجر و مرتجع نمی شد

به یاد آن تابستان دوست داشتنی می افتد و آن بچه های خوب که اگر کمی به قصه ی زندگی شان دقت کنی می فهمی که تو هم می توانستی جای آن ها باشی !!!فقط تو کمی خوش شانس تری !!!

به یاد او که می افتد اما حسابی به هم می ریزد ،به یاد روز هایی که دستش را به نرده ها می گرفت و به چار چوب در تکیه می زد تا او برسد ،به یاد صبوری هایش که می افتاد ،به یاد جوانی اش به یاد قلب مهربانی که داشت و به یاد مگ زود هنگامش ،دیگر اشک نمی ریزد هق هق می کند ،اگر او این گونه نمی مرد او هم  شاید خودش را اسیر غربت نمی کرد !

آن جا که بود ،پدرش را می خواست ،که بگوید تو نمی فهمی ،دلش برای سخت گیری هایش تنگ شده بود تازه داشت می فهمید مکه پدرش با تمام سخت گیری اش روی زندگی با تمام بد خلقی هایش باز هم متحجر نبود ،روشنفکر بود ،به جز مواردی کم دموکرات بود آن قدر که گذاشت ،او در مقابلش بایستد و تجربیه کند ،هر چند می دانست این تجربه برای دخترش سخت تر و تلخ تر همه چیز است

کاش پدرش را به همه چیز ها ترجیح داده بود ،تا به آن روز تنها منتظر معجزه ای بود که باز گردد ولی می دانست که دیگر معجزه رخ داده است ،معجزه ی زندگی اش پدر بقود که با تمام کج خلقی هایش شب ها برای دختر کوچکش نمی خوابید و روزها می دوید که او را از آن مخمصه ای که گیرش افتاده رها کند !معجزه درک آن چه لبود که نمی دانست ،اینکه جامعه را چه افرادی که عقب مانده ی اجتماعی اند اداره می کنن ،اینکه احمق ها همه جا راسند ،همه جا بی سواد ها بیشتر ادعایشان  می شود و هزار تا چیز دیگر که اگر خودش را به ان مخمصه نمی انداخت هرگز درکش نمی کرد

فردا دوباره سه شنبه بود و روز بازگشت و او می دانست که این باز گشت دیگر باز گشت ابدی است ،

صبح که می شود چمدانش را جمع می کند ،تمام کتاب ها و لباس هایش را می ریزد و سوار اتوبوس می شود ،زیر لبش می گوید

اگر تمام دنیا را به من بدهند باز هم به شهر خودم باز می گردم

باز هم به شهر خودم باز می گردم

باز هم به شهر خودم باز می گردم

پی نوشت

به یاد ندای آزادی حسین

به یاد مظلومیت قاسم هایمان

به یاد برادر زینب هایمان

روز عاشورا از امام حسین تا آزادی را

صحنه ی قیام حق علیه باطل می کنیم

یا حسین