خلوت غریبانه

وخدا یکی بود و جز خدا دیگر کسی نبود



نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱

همیشه تو نمی دانم چگونه مرا غافلگیر می کنی ،مگر تو رور هایت کش می آمد که همیشه تاره بودی حتی وقتی که تا صبح بیدار بودی ؟

تو جواب می دادی با یاد تو که هستم ،روزهایم هزار ساعت می شود وبا حضورت یک آن

اولین بار تو بودی که ار غریبی برایم گفتی ،گفتی غربت همان جایی است که روزگارش بلند است ،آن قدر که گویی تمام نمی شود ،تو گفتی غربت دوراست حتی اگر همین نزدیکی ها باشی ،غربت تلخ است حتی اگر عسلی اش کنی باز هم تلخ است

من اینجا اما تنها برای این مانده ام که هوای آن شهر بی حضورت غبار آلود است ،عزیز من

من اینجا آمدم ،چون می اندیشیدم که هوای غربت ،آن قدر سنگین است که غریبی لحظه های آخرت را ،که حتی به تو مجال خداحافظی نداد ،از خاطر می برم ،اما دریغ که هر لحطه ی این جا هزار ساعت دارد و هر لحطه اش غریب تر به خاطر غربت رفتن تو ،عزیز من

اینجا دلم در این تاریکی مطلق گم شده ،این جا تو را می خواهم که پیدایش کنم ،اما چکونه تو را از پس مرز های دور پیدا کنم ،عزیز ماگر تمام دنیا را به من بدهند باز هم به شهر خودم باز می گردم ،آن جا پر از چشمه هایی است روشن که من کودکی ام را ،زندگی ام را ،عشقم به تو را به زلالی اش سپرده بودم

من باز خواهم گشت و تو را باز خواهم دید ،عزیز من

حتی زمانی که مردم ،دیوانه ام بخوانند

مگر نمی دانی ؟دیوانه ها بهتر عاشق می شوند!!!!!