خلوت غریبانه

وخدا یکی بود و جز خدا دیگر کسی نبود



نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠

زمین که خشک می شود و زمستان که می رسد ،درست همان موقع ها ،سرو و کاج می شوند نماد استقامت ،آن موقع که ناراحت می شدم ،مادرم می گفت :سرو و کاج رو دیدی ؟آن ها هیچ وقت زرد نمی شوند و تقریبا همیشه سبزند !!!!

خوب نیست همیشه سبز باشی !!!و یک سبز بد رنگ باشی و بهار با زمستان برالیت فرقی نکند ،ولی نماد استقامت باشی !!!خوب نیست بهار و تابستان سبزی ات به چشم نیاد و پاییز ،رنگ درخت های نارنجی بیشتر به جشم ها بیاید و زمستان زیر برف باز هم سبز باشی !!!

همیشه ثابت ماندن هم خوب نیست !!

خوب درست همان زمان است که به عطف برسی و می دوی برای سبز شدن و گاهی هم که تگرگ به زندگی ات زد کمی خشک بشوی که دوباره احساس کنی لذت زیبای دوباره سبز شدن را !!!!

خوب نیست که همیشه نگاه کنی به آن صندلی بی روح !!و به آن پاهای بی روح تر ،نگاه کن به آن دست های گرم و به آن حس جنگیدن برای زندگی ،حتی اگر نمی دوی !!!

بدون آن که بدانم چه خواهی شد به تو سلام می کنم ،زندگی

بدون پایی برای دویدن 

با شوقی لبریز از ندانستن

با لبخند به تو سلام می کنم ،زندگی

 

 

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه نپوشان هرگز

تو به آیینه ،نه آیینه به تو می نگرد

تو اگر خنده کنی ،او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی دیروزت ،پر شد از حسرت و اندوه

چه حیف !!!!

بسته های فردا همه ای کاش ،ای کاش

ظرف این لحظه ولیکن خالیست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود ؟

غم که از راه رسید ؛در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقیست

تا خدا مانده به غم وعده ی این خانه مده  








نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸

این طرف را که نگاه می کنی سیما را می بینی که با اعصاب و روان مخدوش داره زور میزنه یه چیزی رو حالی کامپیوتر کنه ،دست آخر هم خواهر و مادر پهنای کلفت باندمان را به رخش می کشد و....

آن طرف تر نازنین را می بینی که دندان هایش را روی هم فشار می دهد :

-بزغاله ،استادم بهم نمره نمیده ،بیشعور می فهمی ؟الان من چه جوری این ترجمه رو ببرم دانشگاه ،بی شرف ها !!

همین اینجا هم من نشستم !!البته من نه قراره نقشه هایی رو که با اتوکد کشیدم سند کنم برای دانشگاه صنعتی اصفهان و نه قراره ترجمه ی مقاله ی ترمم رو بفرستم برای استادم !!من نیم ساعته این جا نشستم وبلاگم باز شه دوباره توش اراجیف بنویسم !!!

این ن پهنای کلفت باند و این سرعت برق آسای اینترنت نشون یده که انگار جای تلفن سه دقیقه ای ،اینترنت 3 دقیقه ای داریم داداش ،بو حاشو ببر و بکش به جون باعث و بانی ش

فعلا دارم یه کتاب قدیمی از ایرج پزشک زاد می خونم وقت ندارم !!!دورود جان کم پیدایی ؟؟؟نیستی تو میل باکسم چرا ؟؟؟من که ایمیل می فرستم برات ؟من که جیک جیک می کنم برات ؟؟؟؟








نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

ار بس که روز ها را تا شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها ،تنها به جرم اینکه

او سر سپرده می خواست ،من دل سپرده بودم

در آن هوای دل گیر ،وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید ،من زخم خورده بودم

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

وقتی که رمین از برانگبختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه عاجز است ،چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر جا که نه اینجا است را ،اندکی فرو بنشاند ؟

اینجا خستگی قرن های سنگین را ناگهان به روی دلم می کشم وقتی اوضاع را برای یک لحظه ی دیگر حتی ،این چنین فرض می کنم

نازنین نازنین من ،کاش می شد دوباره بازگردم به همان روز هایی که .......

 








نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠

صدای زنگ ساعت و آن سرگیجه ی همیشگی  و خشکی هوای نفرت انگیز زمستان و آن آیینه ی دق که کنار تخت منتظرم است ،یعنی دوباره یک روز نفرت انگیز دیگر با آن همدم زبان نفهمو سخت !سرم را روی بالش می چرخانم و گردنم یاد آوری می کند که اوهوی منم مثل تمام این اوضاع مشکل دارم !!!

و یک روز تنفر آور دیگر کنار آن گاری چرخ دار شروع می شود

صدای زنگ تلفن آن هم آن وقت صبح ،جریان لباس پوشیدنم را متوقف می کند ،گوشی را با نهایت انزجار بر می دارم و صدای جیغ یک دختر ،آن چنان از جا می پراندم که ....

-امییییییییییییییییییین من منتقل شدم ،میام تهراان !!!

خبر رهایی سیما رااز بلاد خاندان کرم و دست و دلبازی  که می شونم خوشحال می شوم !و یادم می آید که آن دختر بچه فوضول که با موهای فرفری جلوم بازی می کرد حالا آن قدر بزرگ شده که شب ها با اتوبوس میره اصفهان که توی شهر غریب تنها داره با زندگیش مدارا می کنه

و صبحم کمی آرام می شود و صدای نازنین که با خواهرش حرف می زند و ذوق می کند کمی بهترم می کند

امروز از همان  روز هایی بود که قرار نبود تا شب هم چنان گند بماند و خبر خوب ترش موافقت مدد کار و مسول آسایشگاه مراقبت از معلولین جسمی بود برای حضور من برای مدتی بیشتر

ف.دورود ،خدا لعنت کند کسایی که ایمیلارو بستن نمی ذارن من اخبارو بهت بدم

 








نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥

از همان شب هایی است که بی طاقت شده ،دیگر تحمل آن همه تحجر را ندارد ،آْن موقع می شود که می فهمد !

هنوز جایی ندارد برای آنکه با خودش خلوت کند ،از زور حرص می رورد به خلوتگاه همیشگی اش ،پشت در دستشویی !!!!

روی راهروی اضطرار با ناراحتی می نشیند ،اشک هایی که به زور جمعشان کرده بود ،از چشم هایش سرازیر می شود ،کتابش را محکم روی سینه اش می گیرد !

اگر فکر نمی کرد که در غربت دیگر اسیر سخت گیری های پدرش نیست ،اگر .....دیگر اسیر مردم متحجر و مرتجع نمی شد

به یاد آن تابستان دوست داشتنی می افتد و آن بچه های خوب که اگر کمی به قصه ی زندگی شان دقت کنی می فهمی که تو هم می توانستی جای آن ها باشی !!!فقط تو کمی خوش شانس تری !!!

به یاد او که می افتد اما حسابی به هم می ریزد ،به یاد روز هایی که دستش را به نرده ها می گرفت و به چار چوب در تکیه می زد تا او برسد ،به یاد صبوری هایش که می افتاد ،به یاد جوانی اش به یاد قلب مهربانی که داشت و به یاد مگ زود هنگامش ،دیگر اشک نمی ریزد هق هق می کند ،اگر او این گونه نمی مرد او هم  شاید خودش را اسیر غربت نمی کرد !

آن جا که بود ،پدرش را می خواست ،که بگوید تو نمی فهمی ،دلش برای سخت گیری هایش تنگ شده بود تازه داشت می فهمید مکه پدرش با تمام سخت گیری اش روی زندگی با تمام بد خلقی هایش باز هم متحجر نبود ،روشنفکر بود ،به جز مواردی کم دموکرات بود آن قدر که گذاشت ،او در مقابلش بایستد و تجربیه کند ،هر چند می دانست این تجربه برای دخترش سخت تر و تلخ تر همه چیز است

کاش پدرش را به همه چیز ها ترجیح داده بود ،تا به آن روز تنها منتظر معجزه ای بود که باز گردد ولی می دانست که دیگر معجزه رخ داده است ،معجزه ی زندگی اش پدر بقود که با تمام کج خلقی هایش شب ها برای دختر کوچکش نمی خوابید و روزها می دوید که او را از آن مخمصه ای که گیرش افتاده رها کند !معجزه درک آن چه لبود که نمی دانست ،اینکه جامعه را چه افرادی که عقب مانده ی اجتماعی اند اداره می کنن ،اینکه احمق ها همه جا راسند ،همه جا بی سواد ها بیشتر ادعایشان  می شود و هزار تا چیز دیگر که اگر خودش را به ان مخمصه نمی انداخت هرگز درکش نمی کرد

فردا دوباره سه شنبه بود و روز بازگشت و او می دانست که این باز گشت دیگر باز گشت ابدی است ،

صبح که می شود چمدانش را جمع می کند ،تمام کتاب ها و لباس هایش را می ریزد و سوار اتوبوس می شود ،زیر لبش می گوید

اگر تمام دنیا را به من بدهند باز هم به شهر خودم باز می گردم

باز هم به شهر خودم باز می گردم

باز هم به شهر خودم باز می گردم

پی نوشت

به یاد ندای آزادی حسین

به یاد مظلومیت قاسم هایمان

به یاد برادر زینب هایمان

روز عاشورا از امام حسین تا آزادی را

صحنه ی قیام حق علیه باطل می کنیم

یا حسین








نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢

آقای رئیس جمهور می گوید :مدارک روزنامه ی تایمز جعلی است !

اما ما چه می گوییم ؟

ما ملت شریف ایران نیستیم !!!!ما ملت متقلب ایرانیم !!

و شما همان مردم بی استعداد متقلب که حتی نمی توانید برای ادامه ی راهتان کمی خلاقیت از خود نشان دهید

در مقابل جنبش سبز ،جنبش سبز علوی را علم می کنید !!که بگویید این سبز ها هم مال ما هستند

برای پاره شدن عکس امام ،آدم می آورید در دانشگاه ها یار دبستانی من را بخوانند

مدرک وزیر هایتان همه از دم تقلبی است

خودتان با تقلب روی کار می آیید و اصلا آیت الله هایتان هم همه یک شبه آیت الله می شوند !!!

ما ملت شریف ایران نیستیم !که اگر ذره ای شرافت هم داشتیم ،خبث طینت شما آن را در کهریزک از دختران و پسر هایمان ربود

منتظری عروجت مظلومانه ات به آغوش پرودگار مبارک

منتظری ما اهل کوفه بودیم ،سکوت ما مردم سست عنصر را به خاطر بیم بر آبرویمان ،جانمان و ناموسمان ،ببخش

منتظری رذالت این نامرمان بی بنیاد ،این متقلب های بی شرافت ،این ناکسان ،اگرچه بر تو سنگین بود ولی رذالتشان همگی توشه ای باد برای تو در پیش خدا ةآن جا که حق به درستی پا برجاست

منتظری عروجت به آغوش پروردگار مبارک باد








نویسنده : سید امین احمدی پور ; ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱

همیشه تو نمی دانم چگونه مرا غافلگیر می کنی ،مگر تو رور هایت کش می آمد که همیشه تاره بودی حتی وقتی که تا صبح بیدار بودی ؟

تو جواب می دادی با یاد تو که هستم ،روزهایم هزار ساعت می شود وبا حضورت یک آن

اولین بار تو بودی که ار غریبی برایم گفتی ،گفتی غربت همان جایی است که روزگارش بلند است ،آن قدر که گویی تمام نمی شود ،تو گفتی غربت دوراست حتی اگر همین نزدیکی ها باشی ،غربت تلخ است حتی اگر عسلی اش کنی باز هم تلخ است

من اینجا اما تنها برای این مانده ام که هوای آن شهر بی حضورت غبار آلود است ،عزیز من

من اینجا آمدم ،چون می اندیشیدم که هوای غربت ،آن قدر سنگین است که غریبی لحظه های آخرت را ،که حتی به تو مجال خداحافظی نداد ،از خاطر می برم ،اما دریغ که هر لحطه ی این جا هزار ساعت دارد و هر لحطه اش غریب تر به خاطر غربت رفتن تو ،عزیز من

اینجا دلم در این تاریکی مطلق گم شده ،این جا تو را می خواهم که پیدایش کنم ،اما چکونه تو را از پس مرز های دور پیدا کنم ،عزیز ماگر تمام دنیا را به من بدهند باز هم به شهر خودم باز می گردم ،آن جا پر از چشمه هایی است روشن که من کودکی ام را ،زندگی ام را ،عشقم به تو را به زلالی اش سپرده بودم

من باز خواهم گشت و تو را باز خواهم دید ،عزیز من

حتی زمانی که مردم ،دیوانه ام بخوانند

مگر نمی دانی ؟دیوانه ها بهتر عاشق می شوند!!!!!